
شاید اگه چند سال بعد میخوندمش، بیشتر میفهمیدمش. نه اینکه الان چیزی ازش نفهمیده باشم، ولی حس میکنم بعضی کتابها رو باید در سن و زمان خاصی خوند.
کتاب دربارهی مردیه که بیشتر عمرش رو صرف این کرده که 'درست' زندگی کنه؛ شغل مناسبی داشته باشه، جایگاه اجتماعی خوبی پیدا کنه، خونهی خوبی داشته باشه و همونطور که جامعه ازش انتظار داره رفتار کنه. اما وقتی بیمار میشه و مرگش نزدیک میشه، تازه مجبور میشه از خودش بپرسه که من واقعاً زندگی کردم؟ یا فقط همون کاری رو کردم که قرار بود انجام بدم؟
ایوان ایلیچ آدمی نبود که لزوماً بشه بهش گفت آدم بدی بوده. بیشتر شبیه آدمیه که هیچوقت واقعاً از خودش نپرسیده چه چیزی میخواد. به شغلش اهمیت زیادی میداد و کمکم همهچیز رو فدای همون زندگیای کرد که از بیرون «درست» به نظر میرسید. همه چیزو فدای شغلش کرد، حتی خانوادشو. در رابطه با همسر و بچههاش هم نتونست اون صمیمیتی رو بسازه که بعدها، وقتی بیمار شد، بهش نیاز داشت. اون صمیمیت رو نساخته بود و زن و بچش ناخوداگاه ازش فاصله میگرفتن، حتی وقتی که ایوان بیشتر از هر لحظه بهشون نیاز داشت. [یعنی در زمان بیماریش] زن و بچه داشت، آدمهایی اطرافش بودند، اما با این حال وقتی به بیماری رسید، تنها بود. اطرافیانش بیشتر از اینکه واقعاً دردش رو بفهمن انگار منتظر بودن این وضعیت هرچه زودتر تموم بشه تا زندگی عادی خودشون دوباره شروع بشه. شاید تلخترین قسمت کتاب همین باشه اینکه ممکنه آدم سالها بین بقیه زندگی کنه ولی درست در لحظهای که بیشترین نیاز رو بهشون داره، بفهمه چقدر تنهاست. حتی شروع کتاب هم خیلی جالبه. ما از همون اول میدونیم ایوان میمیره و داستان اصلاً قرار نیست ما رو با سؤال 'آخرش چه اتفاقی میافته؟' جلو ببره. مرگ از همان ابتدا معلومه. چیزی که مهمه اینه که ایوان در فاصلهی بین فهمیدن مرگ و پذیرفتنش، با تمام زندگیای که پشت سر گذاشته روبهرو میشه. اولش بیشتر از مرگ، با بیعدالتیِ مرگ درگیره. با خودش فکر میکنه چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من بیفته؟ بعد شروع میکنه به مرور انتخابهاش، زندگیای که داشته و چیزهایی که میتونست متفاوت باشه. به این فکر میکنه که شاید راهی که رفته، واقعاً راه درستی نبوده. شاید باید جور دیگری زندگی میکرده، بیشتر دوست میداشته، روابط واقعیتری میساخته و به جای اینکه تمام عمرش رو صرف چیزی کنه که از بیرون 'موفقیت' محسوب میشده، دنبال چیزی میرفته که خودش واقعاً میخواسته. و اینجاست که گراسیم [پیشخدمت خانواده] برای من خیلی مهم شد. شاید یکی از سادهترین شخصیتهای کتاب باشه، ولی دقیقاً به همین دلیل یکی از انسانیترینهاست. گرِاسیم از بیماری و مرگ ایوان فرار نمیکنه و برخلاف بقیه، سعی نمیکنه با وانمود کردن به اینکه همهچیز خوبه، رنجش رو نادیده بگیره. فقط کنارش میمونه و از حقیقت زندگیش فرار نمیکنه. همین حضور ساده و صادقانه، چیزی میشه که ایوان بیشتر از هر چیز دیگهای بهش نیاز داره. خدمتکاری که اصلا توقعش رو نداشت، تا لحظه مرگش بیمنت کنارش موند درحالی که حتی وظیفهش نگهداری از ایوان نبود.
در نهایت، چیزی که از کتاب گرفتم این بود که مرگ ایوان فقط دربارهی مردنی که در انتظارشه نیست؛ دربارهی زندگیایه که قبل از اون مرگ داشته. آدم ممکنه سالها زنده باشه، کار کنه، ازدواج کنه، پول دربیاره، خونه داشته باشه و از نظر بقیه کاملاً موفق به نظر برسه، اما یک روز که مجبور بشه به تمام این سالها نگاه کنه، بفهمه شاید بیشتر از اینکه زندگی کرده باشه، فقط طبق چیزی که ازش انتظار میرفته زندگی کرده.
ایوان در نهایت به جایی میرسه که دیگه با زندگیای که داشته نمیجنگه. میفهمه که گذشته رو نمیشه عوض کرد و شاید مهمتر از اینکه زندگی ایدهآلی داشته یا نه، اینه که در آخر بتونه با خودش و انتخابهاش روبهرو بشه. یکی دیگه پیامهای کتاب برای من همین بود اینکه بعضی چیزها رو نباید گذاشت برای 'بعداً' بیشتر دوست داشتن، بیشتر زندگی کردن، انتخاب کردن چیزی که واقعاً میخوای، ساختن رابطههایی که واقعاً برات مهمن... چون شاید یک روز به عقب نگاه کنی و بفهمی تمام این 'بعداً'ها تبدیل شدن به تمام چیزی که دیگه فرصتی برای تغییرش نداری.
در کل کتاب خوبی بود. کوتاه بود، عمیق بود. بیشتر از اینکه دربارهی مرگ باشه، دربارهی این بود که وقتی مرگ بالاخره از راه برسه، آیا میتونیم به زندگیای که پشت سر گذاشتیم نگاه کنیم و بگیم "آره، این زندگی من بود و من واقعاً زندگیش کردم؟"



