
خونهای باصفا پر از خانوادههایی که شاید مشکلات خودشون رو داشته باشن و اختلافاتی هم با همسایههاشون، ولی ته دلاشون به همدیگه وصله. همین چند خط میتونه یک نگاه اجمالی باشه به کتاب خانهی لهستانیها اثر مرجان شیرمحمدی.
نویسندهای که شاید بیشتر با کارهای سینماییاش شناخته شده باشه. همسر بهروز افخمی که نویسندهی بعضی از فیلمهای اون هم هست. ممکنه که کتابش مشهور نباشه ولی یکی از به یاد موندنیترین کتابهایی بود که تا حالا خوندم.
داستان دربارهی یه خونهی قدیمی هست که لهستانیها وقتی از جنگ جهانی دوم فرار میکنن و داخل تهران پناه میگیرن این خونه رو به سبک معماری خودشون میسازن و داخلش زندگی میکنن. حالا بعد از گذشت این همه سال فقط یکی از بازماندگان اون لهستانیها توی یکی از اتاقهای این خونه مونده و بقیهی اتاقها رو مردم مختلف گرفتن و خود خونه رو هم یهپیرمرد اسم و رسم دار خریده اما امورات رو همسرش اداره میکنه.
فضای گرم و صمیمی حاکم بر این خونه از لابلای کلمات کتاب حس میشه و حال آدم رو خوب میکنه. قلم گیرا و لحن دوستانهی شیرمحمدی باعث میشه حس کنی توی یکی از اتاقهای گوشهی این خونه روی یه فرش لاکی قدیمی نشستی و استکان چای رو برداشتی و ماجراهای پیش اومده رو نگاه میکنی.
شخصیت پردازی این کتاب ساده ولی گیراست. با وجود شخصیتهای متنوع و زیادی که داره همون اوایل کتاب انگار همه رو مدت هاست میشناسی و باهاشون زندگی کردی.
مشکلات کم و زیاد توی زندگی همشون هست ولی وقتی که وراثِ خونه میان و دستور تخلیه میدن تا خونه رو خراب کنن، همه چیز به هم میریزه. اما همین بحران هست که دل همسایهها رو بیشتر به هم نزدیک میکنه و کنار هم نگهشون میداره.
توی این روزهای گرم تابستون خوندن یه کتاب ساده و شیرین که حس لم دادن زیر سایهی درخت توی یه روز آفتابی رو میده؛ میتونه حسابی دلچسب باشه. برای همین پیشنهاد میکنم "خانهی لهستانیها" رو از دست ندید.
