
یک کتاب کلاسیک کمتر شناخته شده از نویسندهای که شاید اون همه هم مشهور نباشه اما قلمش دلنشین و جذابه.
نسل اژدها رو من به خاطر نقاشی زیبای روی جلدش خریدم، هیچ ایده ای نداشتم که داستانش از چه قراره، بعد از چند سال خاک خوردن گوشهی کتابخونه، بالاخره بهار امسال وقت کردم بخونمش.
توی همون بیست صفحهی اول، داستان متفاوت و حال و هوای گرمی که داره دامنت رو میگیره و دیگه نمیتونی یک لحظه هم از فکر کتاب بیای بیرون. تنها موقعی از خوندنش دست میکشیدم که مجبور میشدم چند دقیقه توی سکوت بشینم و راجب اتفاقاتی که افتاد فکر کنم.
اسم کتاب هم از یک باور چینی گرفته شده، که میگن قهرمانان از نسل اژدها هستن و این کتاب پر از آدم های عادیای هست که قهرمانهای داستانن.
داستان یک خانوادهی سادهی روستایی در اوایل جنگ جهانی، داخل یک آبادی دور افتاده توی چین. اعضای خانواده به کشاورزی مشغولن، دختر کوچیک خانواده فرش میبافه، پسر کوچیک گاومیش رو میبره برای چرا و دو پسر دیگه و پدر خانواده تمام روز رو مشغول کشاورزی و رسیدگی به زمین هاشون هستن. کتاب هیچ شخصیت اصلی ای نداره، تمام افراد توی یک دوره تبدیل میشن به شخصیت اصلی.
روستایی های ساده که فقط برای خرید و فروش اجناسشون به شهر میرن، هیچ تصوری از جنگ و درگیری یا مسائل دنیا ندارن، سواد خوندن و نوشتن ندارن و نمیدونن چی پیش میاد. پدر خانواده زمزمه های جنگ رو شنیده. و شنیده بوده که زمین گِرده، میگفتن لابُد مردم اون طرف کرهی زمین روی دست هاشون راه میرن و همه چیزشون برعکسه، برای همین نمیافتن پایین.
مادر خانواده تعجب میکرد از اینکه شنیده بود خارجی ها بچه هایی با چشم های آبی به دنیا میارن. عروس خانواده موهاش رو چیده بود تا بفروشه و کتاب بخره. وقتی همسرش فهمید که میخواسته موها رو بفروشه، گفت هرچیزی نیاز داری رو برات میخرم. عروس خانواده خجالت کشید بگه کتاب، و گفت گوشواره میخواد.
چند روز بعد پسر خانواده یک جفت گوشواره و یک کتاب برای همسرش گرفت و موهاش رو هم گذاشت توی جعبه و نگهشون داشت.
زندگی ساده و بی ریای مردم دل پاک و خوب روستا وقتی به هم میریزه که به چشم خودشون، میبینن که یک ردیف "کشتی های پرندهی فلزی" توی آسمون پرواز میکنن و سمت شهر میرن. یکی از این کشتی ها میاد پایین تر و چیزی ازش جدا میشه و با صدای خیلی زیاد میخوره به یکی از مزرعه ها. بقیهشون حرکت میکنن سمت شهر و بعد از اونجا دود و صدا بلند میشه.
هیچکس نمیدونست چی شده، سریع خودشون رو به مزرعه ای میرسونن که از اونجا صدا و ستون دود بلند شده بود. وقتی میرسن میبینن یک گودال به عمق زیاد و قطر بیست قدم ساخته شده. هیچکس نمیدونه چیه. پیرمردی که صاحب مزرعه بوده میخنده و خوشحاله. میگه من همیشه دوست داشتم که اینجا یه استخر درست کنم ولی پیر شدم و توان کندن گودال رو نداشتم. حالا بدون دردسر برام گودال رو کندن. همه به پیرمرد حسودی میکنن و با حسرت برمیگردن خونههاشون و نمیدونن جنگ به شهرشون رسیده و بمبارون به زودی به اونها هم میرسه.
اینها همهش توی چند صفحهی اول کتاب اتفاق میفته. دنیای کتاب و ماجراهای داخلش، داستان منحصر به فرد هرکدوم از شخصیت ها. تغییراتی که میکنن و چیزهایی که به سرشون میاد و میبینن؛ خلاصه که کل کتاب شما رو به جلو میکشونه.
آخر کتاب هیچکدوم از شخصیت ها اون آدم های قبلی نیستن، آدم های روستایی ساده ای که حالا جنگ رو دیده بودن و تغییر کردن.
همونطور که شما هم با خوندن این کتاب دیگه آدم سابق نخواهید بود. چیزی درون آدم عوض میشه. یک دیدگاه، یک اندیشه و یک دنیای تازه توی عمق وجودتون پیدا میشه که حالتون رو عوض میکنه.
قراره با کتاب گریه کنید، بخندید، شوکه بشید و خشم وجودتون رو بگیره و بعد آروم بشید و با شخصیت ها همدلی کنید. این کتاب تمام احساساتتون رو درگیر میکنه. برای من یکی از بهترین نوشته هایی بود که در تمام عمرم خوندم. پیشنهاد میکنم در صدر لیست خوانشون قرارش بدید.
